سيد محمد باقر برقعى
3189
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گفتم على گفتم على . . . تا آشناى ذوق استغنا شدم * بيگانه از بيش و كم دنيا شدم در قطره مىجستم ، علاج تشنگى * از قطره چون رخ تافتم ، دريا شدم مردارخوارى كركسان را خوش كه من * در بىنيازى همدم عنقا شدم خوشتر نبود از گوشهء عزلت و گر * در سير ، جابلقا و جابلسا شدم از دوزخى طبعى رهانيدم چو جان * جنّت شدم ، كوثر شدم طوبى شدم خاشاك ره بودم شدم همسنگ زر * گلمهر ، بودم ، لؤلؤ لالا شدم وز نفس دون چون دور گشتم هر نفس * فارغ ز وا ويلا و وانفسا شدم دادند رفعت در فرودستى مرا * افتادگى چون يافتم ، و الا شدم اينم سزا كز خود فروتن داشتن * شايستهء بالانشينىها شدم در خويشتن گم كرده بودم خويش را * از خود چو بيرون آمدم پيدا شدم ذوق جنونم رهنمونى كرد و من * كمكم به كار خويشتن استا شدم ننشستم از پا در بيابان طلب * تا عاقبت مجنون اين صحرا شدم كشت فلك ارزانى افلاكيان * من خوشهچين خرمن ليلى شدم پروانهسان بر جان خريدم شعلهها * در عاشقى يا رب چه بىپروا شدم از ديولاخ شرك با امداد لا * زى شارسان اعظم الّا شدم بر چنبر طاعت نهادم سر ، وز آن * زيبندهء ديهيم كرّمنا شدم معراجپويان بر براق معرفت * در ذكر سبحان الّذى اسرى شدم سلطانى اقليم معنى يافتم * تابندهء خاك در مولى شدم مدحتسراى درّة التّاج شرف * يعنى على ( ع ) عالى اعلا شدم با دولت مدحش سخنسنجى گزين * در گلشن وصفش هزار آوا شدم مدح على گفتم كه با تيغ زبان * ارجوزه خوان منطق گويا شدم وصف على راندم كه گفتى در سخن * صد گلشن از يكلفظ و يك معنى شدم گفتم على ، گفتم على يا همنوا * با طايران جنّت المأوى شدم گفتم على ، گفتم على تا همزبان * با قدسيان عالم بالا شدم گفتم على ، گفتم على ، گفتم على * تا از على بر اوج استعلا شدم